شهاب الدين احمد سمعانى
563
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
و نه دل ، نه وقت است و نه حال ، نه خوف هجران است و نه اميد وصال . برزيگر كشت را چندان آب دهد كه زمان انتظار ادراك است ، چون كشت رسيد آب بازگيرد ، كشت رسيده را آب دادن خطا بود . هرگز باشد كه جاروبى برگيريم و از صدر خانه رفتن در گيريم ، خواه علم و خواه عقل ، خواه معصيت و خواه طاعت ، پاك درروبيم ، بو كه موحّدى بباشيم . باللّه العظيم اگر مصطفى را از مشرق تا مغرب ذرّهاى آويزش مانده بودى هرگزش 13 به آسمان راه ندادندى ، كسى را كه يك ذرّه بار هستى بر زمين مانده باشد بر باد سبقت تواند كرد ؟ چون به معراج مىرفت براق و پرّ جبرئيل و رفرف مركب او بود ، چون باز آمد نه رفرف ديد نه جبرئيل 14 . اى مهتر تو مردى اى ، كه غيب ترا عين شده است ، كدام مركب بار تو كشد . اى سرّ دولت به سرير عزّت قاب قوسين شدى ليكن الحمد للّه كه يك ساعت بيش نبودى ، زود بر ما آمدى . عجب كارى ، آنجا ذروهء افلاك است ، مرحبا بالولد الصّالح و النّبىّ الصّالح و الاخ الصّالح مىشنوى و مقام نمىكنى ، و اينجا كه عالم خاك است ساحر و شاعر و كاهن و مجنون مىخوانند و مقام مىكنى . گفت : بيستگانى 15 خاص ما را به جگر سوختهء اويس قرنى بيرون كردهاند ، جبرئيل امين مؤتمن سراپردهء وحى است ليكن چون پايهء تخت رفعت ما را بديد صعقش افتاد ، اينجا آمد شدى مىداشت . سلطان را در غربت هر كسى شايد ديد ، ليكن چون ما به سر ولايت خود رسيديم بيم بود كه در كتم عدم افتد ، باز اويس قرنى در همه قرن از وى بازپستر كس نيست ، ليكن به عزّت همّت نگر ، يك باد بود از اقبال اين حديث بود كه بر دل سوختهاى بزيد هر چه در هفت آسمان و زمين مقدس بود بىقرار گشتند كه اين بوى از كدام بنفشهزار است . اين سرّ بر اهل هفت رقعهء كبود مشكل بود ، ليكن متّفق بودند كه جز بدين خطّهء خاكى نوزيد ، همه بهيكبار جبرئيل را گفتند : يا روح القدس ما در هفتصد هزار سال بويى بدين خوشى نشنيديم كه در عهد سيّد قاب قوسين مىآيد . چون جبرئيل مهتر را بديد از اين قصّه پرسيد ، مهتر گفت : انّى لاجد نفس الرّحمن . اين نسيم ريح كه نصيب روح است از جگر اشتربانى مىآيد كه در ولايت شرع ما قدم مىزند . اين قدح مالامال كه بر دست بريد اقبال به وى فرستاديم كه انّى لاجد نفس الرّحمن من قبل اليمن ، نوش كرد و نعرهء هل من مزيد مىزند . اى محمّد تو حبيب مايى ، و امّتان تو احبّاى مااند ، هفت آسمان و زمين خاك پاى شما كرديم كه كلاه محبّت خود بر سر سرّ شما نهاديم / b 190 / چون به حضرت ما حاضر آييد به حكم انقياد اعتراف آريد به بندگى كه چون ساعتى ديگر بود بر آسمان و زمين